زهر عشق
شاعر و فرشته ای با هم دوست شدند و شعرهایش بوی آسمان گرفت عشق، تصمیم قشنگی ست، بیا عاشق شو نه اگر قلب تو سنگی ست، بیا عاشق شو آسمان زیر پروبال نگاهت آبی ست شوق پرواز تو رنگی ست، بیا عاشق شو كاش در محضر دل بودی و میدیدی تو بر سر عشق، چه جنگی ست! بیا عاشق شو می رسی با قدم عشق به منزل، آری... عشق، رهوار خدنگی ست، بیا عاشق شو باز گفتی تو كه فردا!!! به خدا فردا نیست زندگی، فرصت تنگی ست، بیا عاشق شو كار خیر است، تأمل به خدا جایز نیست! عشق، تصمیم قشنگی ست، بیا عاشق شو بر کویر بی باران قلبم تابیدی. از پس کوچه های تنهایی گذر کردم. بر شریان پر هیاهوی نگاهت جاری شدم. بر فراز قله احساس با ترنمی زیبا با کوله باری از غم صعود کردم. اکنون که درکنج پستوی قلبم لانه گزیدی ودر لایه لایه های ذهنم رسوخ کردی. نمی دانم درجستجوی کدامین سایه ام بر سنگفرش خطوط کدامین دفتر وبه دنبال کدامین لغت می گردم! آرزومندی که شد دیوانه و زارت منم مثل هر شب مشت می کوبد به دیوارت منم آن زن دیوانه خویی که ندانی از چه رو اینچنین از دوری ات گردیده بیمارت منم آنکه می خواهد تو را هر لحظه مانند نفس دل به مهرت بسته و گشته گرفتارت منم آنکه با یک عشق ناب و دلنشین می خواهدت آنکه مشتاقانه می آید به دیدارت منم آنکه صد دلدادهء بی عیب دارد پیش رو لیک میخواهد تو را با عیب بسیارت منم آنکه لبخندت برایش باغهای عاطفه است آنکه جان میگیرد از چشمان تبدارت منم آنکه او را سخت میخواهی و حاشا میکنی آنکه میرنجانی اش با قهر و آزارت منم ای که همچون شاه بیت یک غزل شورافکنی آنکه میخواهد کند هر لحظه تکرارت منم ای بلور نازک پر خاطره از جنس نور آنکه بیش از جان شیرین شد نگهدارت منم ای کویر خشک و آتشناک و عشق افروز من آنکه میخواهد کند از عشق سرشارت منم آنکه شورانگیز و وهم آلود از ره میرسد چون ” ستاره ” می درخشد در شب تارت منم تقدیر ، انتظار دل و اشک رو به راه، در عمق کوچه در پی دروازه ی نگاه ، من باز در خیال خیانت به عاقلان، بی ربط می کنم همه ی عمر را گناه ، دیریست خیابانهای دلم را خط کشی کرده ام......... جلوتر برو رفیق جلوتر............. آن کوچه باغ پاییزی را هم که رد کنی....... آن ته! آخرین بن بست بهاری که پر است از عطر شکوفه های "سیب" آخرین بن بست بهاری........... سهم توست از کوچه های تنگ دلتنگیم!شاعر و فرشته ...............

فرشته پری به شاعر داد و شاعر ،شعری به فرشته
شاعر پر فرشته را لای دفتر شعرش گذاشت
و فرشته شعر شاعر را زمزمه كرد و دهانش مزه عشق گرفت
خدا گفت : دیگر تمام شد دیگر زندگی برای هر دوتان دشوار می شود
زیرا شاعری كه بوی آسمان را بشنود، زمین برایش كوچك است
و فرشته ای كه مزه عشق را بچشد، آسمان؟؟؟


گذشتم از تو که ای گل چو عمرِ من گذرانی
چه گویمت که به باغِ بهشتِ گمشده مانی
به دورِ چشم تو هرچند دادِ دل نستاندم
برو که کام دل از دورِ آسمان بستانی
گذاشتم به جگر داغِ عشق و از تو گذشتم
به کامِ من که نماندی، به کامِ خویش بمانی
بهار عمر مرا گر خزان رسید تو خوش باش
که چون همیشه بهار، ایمن از گزند خزانی
تو غنچه بودی و من عندلیبِ باغ تو بودم
کنون به خواری ام ای گلبنِ شکفته چه رانی
به پاس عشق، زبد عهدی ات گذشتم و دانم
هنوز ذوقِ گذشت و صفای عشق ندانی
چه خارها که زحسرت شکست در دلِ ریشم
چو دیدمت که چو گل سر به سینه ی دگرانی



در بسترم ، خیال تو را باز می برم
گفتم که بعد از اینهمه سختی و انتظار
شاید هوای عشق تو افتاده از سرم
باور کن آب می شوم از این نگاه ها
از من مخواه بعد تو طاقت بیاورم
یا حس داغ دست تو را می برم به خاک
یا با تمام مدعیان ات برابرم
دیشب دوباره آمده بودی به خواب من
دیدی که از همیشه و هر روز بدترم
نزدیک تر شدی که پناهم دهی ولی
با بوسه ات دوباره من از خواب می پرم . . .


فلک کور است ، دلم شوریده در شور است
صدای خنده و آواز می آید
ز کوی دلبرم امشب صدای ساز می آید
دلم بی وقفه می لرزد.
نمی دانم چرا تنگ است و می ترسد؟
قدم لرزان به سوی کوچه می آیم
دو دستم را به روی یکدیگر با حرص می سایم
خدایا ترس من از چیست؟
عروس جشن امشب کیست؟
صدای همهمه با ورود شیخ عاقد میشود خاموش…
صدای شیخ می آید :
عروس خانم وکیلم من؟
جوابم ده وکیلم من؟
صدای آشنایی بله می گوید
و مردم یکصدا با هم مبارک باد می گویند
خدای من صدای اوست!!!
صدای آشنا از اوست!!!
دلم در سینه می افتد برای مدتی ساکت
برای مدتی
خاموش………
صدای نعره ام در کوچه می پیچید
خدای من مبارک نیست.مبارک نیست
بگوئیدم دروغ است آنچه بشنیدم
بگوییدم دروغ است آنچه فهمیدم
نگار من عروس جشن امشب نیست

دیوانه ام ، امیر شدم ، لیک بی سپاه ،
با آسمان کوچه ی دل آشتی ولی ،
در آبی نگاه کسی گیر کرده ام ،
هی می زنم به یادت لبت پک به آفتاب،
اشکم ،بیا بیا و مرا بذر لب بپاش ،
من سبز می شوم به امید تو صبح گاه ،
باشد همان که گفت قلم می نویسم ..آه ،
من عاشقم همیشه در غم تو ، سینه ام گواه،
من به این شب زدگی
گریه تلخ ...
من به این ایام تهی گشته ز تو
من به پیراهن غم
خو دارم
فردای من از گمگشتگی ام لبریز
عمر من از
آزادگی ام...
خاموش
من به این فاجعه ها ...
خو دارم
عمر من طعمه این کرکس شوم
من به مرگ فقیرانه
و غم ...
خو دارم

